با سلام
عید نوروز باستانی بر تمام ایرانیان مبارک.
........
.........
پایدار وطن همیشه......
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت
6:49 PM  توسط بهروز
|
بیهوده انتظار می کشی
بیهوده انتظار می کشی
که این جاده،برای یک لحظه
یک لحظه
یک لحظه هم خلوت شود
تا تو در خلوتش به آسودگی قدمی بزنی
به آسودگی دمی بیاسایی
به دور دستها نگاه کنی
و بی دغدغه نفسی بکشی...
بیهوده انتظار می کشی
تا در خلوت این جاده،برای یک لحظه
یک لحظه
یک لحظه هم،تسلطی بی اضطراب
داشته باشی،جابرانه و ظالمانه.
خوابی خوش،در دباج دیبا
آبی خوش،در تنگ بلور
نامی خوش در گذرگاه تاریخ...
بیهوده انتظار می کشی
تو حتی در گور هم آسوده نخواهی خفت
چرا که گروهی عظیم،تازه نفس و پر شور و مومن
برای نبش قبر
و بیرون انداختنت از خاک
در این جاده در عبوری ابری هستند...
جاده را نگاه کن!
پناه بر خدا!
پناه بر خدا!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت
2:19 AM  توسط بهروز
|
همه ی ما در جزیره ای زندگی می کنیم بنام دنیا،
وغافلیم از اینکه این جزیره بر پشت نهنگی قرار گرفته.
این نهنگ کور همان روزگار است،
روزگاری که خودخواهانه در این اقیانوس بی کران در حرکت است،
واز این بابت کور است که فقط به مسیر پیش روی خودش نگاه می کند
و توجهی ندارد به ساکنین محکوم به زندگی در جزیره ی پشتش
ما را هر کجا که بخواهد با خود می برد.
در دریاهای طوفانی،دریاهای سرد،دریاهای آفتابی
به همین دلیل دنیا برای ما متغییر است.
زمانی فرا میرسد که این نهنگ خود را بر ساحل قیامت بیندازد،
در این روز خدا فقط بهشتیان را با خود می برد و جهنمیان را
با همان جزیره و دنیای خودشان رها می کند،
و آنها تازه می فهمند که تمام عمر در جهنمی به نام دنیا زندانی بودند .
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت
3:2 PM  توسط بهروز
|
دست در مقابل دست
چشم در برابر چشم
تن در برابر تن
اما نه دل در برابر دل
چرا که دشمنان ما هرگز قلبی نداشته اند
تا ما بتوانیم در مقابل قلب های شکسته ی
خود قلب هایشان را بشکنیم...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت
2:24 AM  توسط بهروز
|
من تشنه ی این هوای جانبخشم
دیوانه ی این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده ست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم.
به نظر شما آیا ما تمام زیبایی های
زندگی را حس کرده ایم؟
چند بار غروب یا طلوع
خورشید را تماشا کردیم؟
یا در یک هوای سرد برفی
نفس عمیق کشیدیم؟
و یا.....؟...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت
5:26 PM  توسط بهروز
|
مراببوس!
مراببوس!
برای آخرین بار،خدا تو را نگهدار،که می روم
به سوی سرنوشت.
بهار ما گذشته،گذشته ها گذشته،منم به
جستجوی سرنوشت.
در...میان توفان،هم پیمان با قایق ران ها.
گذشته از جان،باید بگذشت از توفان ها.
به نیمه شبها،دارم با یارم پیمان ها.
که برفروزم،آتش ها در کوهستان ها.
آه...
شب سیاه،سفر کنم.
ز تیر راه،حذر کنم.
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن!
دختر زیبا!
امشب بر تو مهمانم،در پیش تو می مانم،تا لب
بگذاری بر لب من
دختر زیبا!
این برق نگاه تو،اشک بی گناه تو،روشن
سازد یک امشب من...
مرا ببوس!
مرا ببوس!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت
2:50 PM  توسط بهروز
|
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
در این پیاله ندانم چه ریختی،پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من،ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب!
به جام هستی ما،ای شراب عشق بجوش!
گل امید من امشب شکفته در برمن
بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت،بخواب!
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟
بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب.
مشیری
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت
11:57 PM  توسط بهروز
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت
1:32 PM  توسط بهروز
شبی پرسیدمش بابیقراری به غیر از من کسی را دوست داری
ز چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت آری
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت
8:57 PM  توسط بهروز
|
اگرعاشق صادق منی چنان باش که من می خواهم ؛یک روی سکه عشق
و اگر عاشق صادق منی همان باش که باید باشی؛روی دیگر این سکه
اگر عاشق راستین منی تمام در خدمت من باش؛یک غزل از غزلهای عاشقانه عشق
و اگر عاشق راستین منی در خدمت همان آرمانی باش که تو را عاشق شدن آموخته
غزل دیگری از دیوان بزرگ عشق
تو را همانگونه که هستی عاشقم؛یک جمله از دفتر عشق
و تو را زمانی عاشقم که یکپارچه خمیر نرمی در دستهای من باشی؛جمله یی دیگر...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت
3:17 AM  توسط بهروز
|